تبليغاتX
Bidels


Bidels

دست نوشته های بیدل

 

 

وقتی که باد پاییز

آخرین برگهای باقی را ریخت

اندوه آبدیده ای

با بغض درخت در آمیخت

آنگاه که باغ برهنه

از شرم خجل بود و زرد

پرنده ... ، مایوس پرید

از این دیار گریخت

... من هنوز وسوسه بهاری شدن را

در صورت باغ نیمه جان می بینم اما !

 افسوس که زمستان فاحشه

پسرک طبیعت را فریفت .

آخرین روز پاییز ۱۳۸۸

امیر بیدل| |

تلاطم های روحی ام ناشی از اتفاقات روزانه و حالات شخصی ام میباشد . نگاه من به زندگی واقع گرایانه است با شیب ملایمی به سوی افسردگی ( مادرزاد اندکی افسرده ام ) گاه با مطالعه کتابی یا کسب تجربه  از حادثه ای یا شنیدن خبری و دیدن آنچه که بر من یا ما گذشته و میگذرد در لحظه واژه هایی بر کاغذ جاری میشود که نشان دهنده حالت همان لحظه است و تقریبا گذراست . شاید غم و یاس و نومیدی و یا پوچی و گلایه محض مدتیست در نوشته هایم مشهود است اما امیدوارم جدا از ظاهر  مایوس اشعار به باطن تلخ و حقیقیتی که در زندگی انسان ماشینی امروز جاریست توجه کنیم . من معمولا در پاییز و زمستان غمگینم ......به امید آنکه بهاری باشیم و گرم چون تابستان.

امیر بیدل| |

 

با رود به سفر رفتم

از قله یخ زده کوه

سرازیر شدیم به دامنه ای  پر پیچ .

سادگی و صمیمیت بود

همه چیز زلال و پاک بود

یک دلی و صداقت بود  

و دیگر هیچ

سکوت سرد رود

کم کم می شکست

تلاطم تپنده امواج

بر سینه ناهموار سنگها می نشست

رود پر هیجان و با اشتیاق

در دامنه جاری بود

همرکابی با او

برای من افتخاری بود

آدمیان ساکن کوهپایه اما

به این همه خوبی رود

حسد ورزیدند

با نفرت مشهود در نگاهشان

آب پاک را گل کردند

آدمهای خبیث از رود

چندین شاخه نهر ستاندند

رود بزرگ و پرشکوه را

به سوی نابودی کشاندند

دگر از آب پاک و زلال خبری نبود

از آن همه شور و عشق و حال خبری نبود

بدتر از همه این بود

رود کم رمق و کم آب  

بعد از سفری دراز و پر عذاب

به مرداب رسیده بود.

 

۱۵ / آذر / ۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

 

گاه در رویای خود می بینم

اتفاقات خوب و خجسته ای

این که دیگر تنها نیستم و  تو

با مهربانی در کنارم نشسته ای.

گاه فکر میکنم که دنیا

زیباتر از آنست که تا کنون دیده ام

چون آنچه دیده ام تنها

آن بوده که می شد دید

ز پشت پنجره بسته ای.

گاه حسی وجودم را فرا می گیرد

حالت ناشناخته ایست

آرام می شوم و غمگین

با گونه ای خیس و  قلب شکسته ای

در فکر فرو می روم

در فکر غرق می شوم

از فکر نجات می یابم و در می یابم :

که زندگی تنها

"دل کندن از آن چیزیست که یک عمر بدان دل بسته ای"

زندگی فقط

"روایت سرنوشت های پیچیده است"

که نه خجستگی دارد و نه پیوستگی.

و نه منظره ای زیباتر از آنچه  دیده ای

نه یار مهربانی در کنار و

نه  مهری  ز  یار  کناری

"زندگی متعلق به خوش باوران خوش خیال است"

نه چون من ... مایوس و دل شکسته ای .

۸ / آذر / ۱۳۸۸

 

امیر بیدل| |

 

 

 

همت کن تا دشت را پر ز لاله کنیم

با یکنواختی و خشکی مفرط مجادله کنیم

بیا تا  دل ببازیم  باز به یکدیگر

بیا تا دل رباییم از هم و مبادله کنیم

همنشین شعر باشیم و همدم ساز

بیا که خاطره هایمان را ترانه کنیم .

۱۶ / آبان / ۸۸

 

امیر بیدل|

* تقدیم به کیوان عزیزم ... رفیق خوب لحظه های خوب

 

 

 

صدای پای آمدنت

هر قدم شوق است و هر لحظه امید

در ضیافت با شکوه خاطره ها

دل شکفته شد و عشق خندید

با تو انگار همیشه اول تابستان است

روز پر حرارت و شبانگاه . سپید

معنی خوب خوب بودنی

چون دیروز خوب و امروز خوب و روزی جدید

سوم آبان ۸۸

امیر بیدل|



تیک و تاک  ثانیه های سپری شونده

تصویرم در آینه و  پیغامی هشدار دهنده

این همه طلوع و و غروب و روز و شب افسرده

کوله بار واژه های ناب و بکر و دست نخورده


همگی ... موجب اندوهند .... برای من


تجربه پیری در اوج جوانی

لذت های زود گذر و پوچ و  آنی

فکر جابجایی و تغییر و خانه تکانی

حس لطیف و ظریف و  روحی آسمانی 

          

همگی ... موجب اندوهند ... برای من

      

امید و دلخوشی و فکر آینده

پند و اندرز بیهوده و آدم نصیحت کننده

چرخه حیات و خزنده و درنده و چرنده

دختران تن فروش و ... مادران جنده

      

همگی ...  موجب اندوهند ... برای من

        

یارانه های هدفمند و مردمان غیرتمند

مافیای قدرتمند و طبقه های ثروتمند

ازدواجهای نا موفق و خانواده های آبرومند

انتخابات و اعتراضات و اعترافات و بگیر و ببند 

      

همگی ... موجب اندوهند ... برای من

آه که موجبات انده . چه انبوهند برای من .


اول آبان 1388

امیر بیدل|


 

 

  


 

خزان که می رسد از راه

خورشید خسته است و روز ... کوتاه

خزان که می رسد ...  باغچه افسرده است

درخت دل تنگ و بی برگ  و  پژمرده است

خزان یعنی ... کوچ از سبز  به  نارنجی و زرد

یعنی شروع ریزش و خستگی و درد

خزان یعنی که جنگل  چند رنگ است

یعنی میان ماندن و ریختن برگ جنگ است

اما ...

با اینکه این فصل غم انگیز است

همچنان  سلطان فصل ها ... پاییز است

مهر / هشتاد و هشت

امیر بیدل|

 

اگر آید که جان و تن فروشم

اگر باشد که ما و من فروشم

بدان ای دشمن بی شرم

که غیر ممکن است میهن فروشم

اگر بینی که خاکستر نشینم

اگر مترود و مغموم و حزینم

بدان با صد برابر نا خوشی هم 

من هرگز نگذرم از سرزمینم

مهر 1388

امیر بیدل|

 
 باشد که رسد روزی

روز هایمان  لبریز

از برکت و بهروزی

باشد که شود دلها 

با عشق و صفا همدم

از مهر و وفا لبریز

باشد که نباشد غم

که نباشد کین

و نباشد بغض

باشد که رسد از راه

یک منجی دلسوزی 

با مژده  پیروزی

باشد .... چنین روزی .


آخرین روز شهریور  1388

امیر بیدل|

 

استقامت رمز پیروزی ست ...

من ! ایستاده ام با هزاران سرو  ایستاده

تا باد عطر پایداری را

از سرزمین من . به دیار  آتیه ء روشن  ببرد

ما ! ایستاده ایم به رسم کوه

که می چشد طعم باران را - ابر را - برف را ... ولی

قصد رفتنش نیست

چون بارش  مانا نیست

این کوه است که ماندنیست !

بیدل / شهریور 88

امیر بیدل|

 

آفتاب ظهر فکر من 

جمجه ام را داغ  کرده و

از نسیم حوصله هم خبری نیست

هوای عرق کرده و پر حرارتی ست

نهر کوچک و خنک ثانیه  اما

تفرجگاه محبوب من است

جایی که  پای برهنه ء گمراهی هایم

تا زیر زانو 

لذت یخچالی آسایش را می چشد و احساس میکند

من به درخت تعادل مدیونم

که اگر سایه اش نبود

جمجمه ام از افراط . می سوخت

بیدل / شهریور 88

امیر بیدل|

 

برای ترجمه ی اشک  منجمد

زبانی عامیانه باید

برای شکست قفل بغض فرو خورده

ضربه ای عادلانه باید 

برای وسعت تردید برای وسعت دید

حسی عاشقانه باید

برای فهم این موضوع

نگاهی عاقلانه باید

***

از نگاه کمین کرده ی کفتار

تا دشنه های پنهان در گفتار 

از صدای جغد صاحب خانه ی بومی

تا جگر داغ و ذهن ترک خورده ی شومی

از جهالت های ناخواسته

تا آدمک های پیراسته

از گناه های کبیره و حرامهای روزانه

تا ثواب های صغیره و حلالهای شبانه !

از ذکاوت قسمتی از امت

تا حماقت همه ی ملت

از حقیقت های پس پرده

تا ژانگولرهای میان پرده

***

اگر نیک بنگری میانشان ارتباطی هست

هرچند که  مرا بدانها  ارتباطی نیست !!

بیدل   اول شهریور ۱۳۸۸ خورشیدی

 

امیر بیدل|

رسید شب و  رسید بی تابی

باز تشویش و توهم و بی خوابی

رسید شب  و  رسید این وحشت منحوس

باز آغاز تنش و تشنج و کابوس 

چرا از ذهنم نمی روی ؟

چرا راحتم نمیگذاری ؟

چرا همجون سایه بر در و دیواری ؟

از جانم چه میخواهی ؟

بگذار آسوده باشم بگذار

تا در آرامش بخوابم اینبار

بیمار و پرشانم  انگار

دور شو ، دست از سرم بردار

بیدل ۲۸/۰۵/۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

این روزگار با سرعتی شگفت آور سپری می شود

سرعتی به کوتاهی یک عمر .

این روزها ، چه خوب و چه بد ، خواهند گذشت

به سرعت هر آنچه که تا کنون گذشت

ولی ... ما می مانیم و تو !

تو که از نفرین ، پست تر

تو که از دشنام ، زشت تر

 از نامرد هم نامرد تر

این لحظه های بهت خواهند رفت

میبینم لحظه های شادی را

که تو در میان مردم خوشحال ، گریانی

میبینم روزی را

که کینه های سترون دودمانت را به باد داده اند

دور نیست آنچه که گفتم ... دور نیست.

بیدل   ۲۵/۰۵/۱۳۸۸

امیر بیدل| |

ای نازک ناز ، ای شکستنی

ای  لطافت صبح ، ای بوسیدنی

اگر  که هنوز ، می تپد قلبم

از بودن توست ، ای خوب ماندنی

ای شرح حال من ، ای شعر عمر من

ای  قصه ء قشنگ ، ای متن خواندنی

بیدل ۲۰/۰۵/۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

رد پایم را

میان جنگل  خاطره ها  می جویی

از همین راهی که آمدی برگرد

خاطرم آزرده و خاطره ها دلگیرند

 

میکده ما مدتی بی  می  بود

کنون ز یاد ناب دوستان مستیم

اگر خیال  پایکوبی  داری

از همین راهی که آمدی برگرد

میخوارگان غمگینند

بیدل  ۱۷/۰۵/۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

 ۱۲ مرداد آغاز سومین سال نوشتنم در 


 

  bidels.blogfa 

امیر بیدل|

 

پیمانه ام لبریز است اما

دلم ز باده سیراب نمی شود

الحق که هیچ مسکری امشب

به سکر آوری شراب نمی شود

آنقدر نوشیده ام و می نوشم همی

که پیمانه در حساب نمی شود

می دانم که بد مستی ام گناه نیست

هرچند که گویی ثواب هم نمی شود

من در این مستی از شما پرسشگرم

ولی جوابهایتان برایم جواب نمی شود

سخن بگویید و قانعم کنید و مترسید

چون دگر جگر ز طعنه هایتان کباب نمی شود

من مستم و ما مستیم و مست نیز خواهیم ماند

نیک می دانیم ز مستی مان جهان خراب نمی شود

بیدل

 ۰۱/ ۰۵/ ۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

قلبم به قلبت نزدیک است

نگاهم با  نگاهت جور

صدایم که میکنی ، انگار

پر میشوم از شوق و شعر و شور

ای دو چشمت آشیانهء ناز

ای همسفر من ، هم سخن من ، ای هم پرواز

با تو از اوج ترانه ای رنجور

از ته زشت حالتی مخمور

رسیده ام به نوای دلنشین ساز

به  بلندای  طرب  آور  آواز

بیدل

۲۸/۰۴/۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

* ضمن عذر خواهی از جمیع دوستان بخاطر مصرع آخر . باستحضار میرساند که مصرع مذکور ،

 ستون و محتوای اصلی شعر میباشد و به حکم  قافیه و معنی  بکار گرفته شده است.

 

ره به جایی نخواهد برد

آن رهرو که در ره تو باشد

چیزی نیاورد به کف

آنکه دست بدامان تو باشد

این زمین لم یزرع را

توان روئیدن نیست

برو کناری بنشین

نیازی به کوشیدن نیست

سرشار از حماقتی و

بدور از نزاکت

هنوز نفهمیده ای ابله

که مسجد جای گوزیدن نیست

بیدل /  تیر ماه ۸۸

 

امیر بیدل|

 

 

نگاهم کن

غمگینم  و زخمی  و خسته

انگار بغض سنگینی گلویم را بسته

بدان . جراحات  تنم  درمان  شدنیست

روح زخمی ام  اما ... خوب شدنی نیست

نگاهم کن  ...

چهره ام شبیه دشمنان است ؟

یا مرامم چون مرام خائنان است ؟

منم اهل همین خاکم  برادر

برای سرزمینم سینه چاکم ای برادر

گوش بسپار به من که حرف من اینست :

تمام دردم از تعبیر پوچ برخی از دین است

بدان  این خاک  نه  جای  ظالمین  است

که وادی و سرای مردمان مهر آئین است

 

بیدل /  تیر / ۱۳۸۸

امیر بیدل|

 

خدایا

چه کنم ؟ به که پناه برم ؟

درد را چگونه گویم ؟ به که گویم ؟

 می بینی ؟ صداها را می شنوی ؟

نداها را می شنوی؟

نداها را می بینی ؟ می بینی و ساکتی ؟!؟

پروردگار عادل و توانا ؟!

ای کاش ذره ای از عدالت خویش

در نهاد مخلوق خویش نیز  می نهادی

ای کاش که دهان ها را از ابتدا می دوختی

چشم و گوشمان را می بستی

تا هیچ درکی ز پیرامون نمی داشتیم

چه ظلمی در حق ما کردی ... چه ظلمی ...

که به ما عدل ندادی . انصاف ندادی

چشم دادی گوش و دهان دادی ! که چه

که دروغ بگوییم . که ظلم کنیم . که ندا ها را نشنویم

که نداهای بر حق و رسا را در حنجره های

زخمی مردم زخم خورده و نا امید بخشکانیم .؟

در عجبم از تو ای خدا . حیرانم از  تو ای خدا

یا سکان خدایی را رها کن

یا  کاری کن ... یا ... کاری کن ....

بیدل

۵ تیر ۱۳۸۸ خورشیدی

 

برای دیدن گالری کافه بیدل کلیک کنید

 

  C A F E    B I D E L 

 

امیر بیدل|

 

  

 

باز هم شعری بی پا

و باز هم شعری بی سر

همچنان چرخش باطل

باز گوسفند و گاو و خر

نگاهمان به جایی نیست

نه پیش رو نه پشت سر !!؟

" فریفته به ساده ترین نیرنگ

ما مردمان در صحنه ...

قهرمانان اول از آخر "

بیدل

خرداد ۱۳۸۸

امیر بیدل|

یا من دیوانه ام

یا تو در اشتباهی

یا  حرفهایم  را نمی فهمی

یا که خود را به حماقت زده ای

آه  از آن روزی که دیوار اعتماد  فروریزد

و دورنگی و دروغ ، آتش نفرت بر انگیزد

آه از آن روزی که خوبی هایمان رنگ ببازد

و جغد  فراموشی در دلهایمان کاشانه سازد

بیدل

اردیبهشت ۱۳۸۸

 

امیر بیدل|


Design By : Night Skin